عطا ملك جوينى

698

تاريخ جهانگشاى جوينى ( فارسي )

تخريب قلاع و رباع تقبّل نمود و التماس كرد كه : « ركن الدّين را از بيرون آمدن تا مدّت يك سال و سه قلعهء الموت و لمسر و لال را كه خانه‌اى قديم است از بازپرداختن مسلّم ماند « 1 » باقى قلعه‌ها تسليم مىكند و به هر وجه كه فرمان رسد به تقديم رساند . » و پروانه فرستاد تا محتشم گردكوه و محتشم قلاع قهستان به بندگى آيند . بدين عشوه و غرور مىپنداشت كه دفع مقدور تواند كرد و بدين تزوير وزير مبرم تقدير را زير و زبر كند . چون مواكب پادشاه به حدّ قصران رسيد قلعهء شاهديز را كه بر ممرّ افتاده بود به كيدبوقا « 2 » در حصار گرفتند و لشكرها بر مدار آن بداشتند . به يك‌دو روز آن حصن را قهرا و قسرا بگشادند و دو سه‌اى ديگر را كه در آن حوالى بود بگرفتند . ديگرباره ايلچيان روان كرد و به الزام استنزال « 3 » او فرمان رسانيد . باز بر انديشهء تعويق و تسويف « 4 » و انتظار وقوع ثلوج خريف با معاذير ايلچيان را بازگردانيد و از احاطت لشكر به قلاع و محاربت و نهب و تاراج امان خواست و قبول كرد كه پسر را بفرستم و سيصد نفر مرد را بر سبيل حشر با او روان كند و تمامت قلعه‌ها خراب . ملتمس او را پادشاه مبذول فرمود و در عبّاس‌آباد رىّ به انتظار آن مقام كرد و لشكرها كه به محاصرهء قلاع مشغول بودند برانگيختند . « 5 » و به ميعادى كه معيّن كرده بود كودكى هفت هشت‌ساله را كه اين پسر منست بفرستاد و جمعى را از اكابر و معتبران اركان خويش . چون از آنجا كه صدق تفرّس و فطانت پادشاه بود دانست كه پسر افتراست و در اثبات ابنيّت آن كودك به ثبت بيّنت حاجت « 6 » . از شهنشاه و اركان او كه در مقدّمه فرستاده بود تفتيش كرد . جماعتى كه به ظلمات الحاد درون ايشان مغشوش بود نگفتند امّا پادشاه به حدس و ذكا بدانست كه حال چيست و خود را از آن ناشناخت فرمود و آن كودك را به عزّت و نواخت مخصوص گردانيد و اجازت انصراف داد . و از عبّاس‌آباد كوچ كرد و به بيسكله‌دز نزول فرمود . و ركن الدّين در استرداد برادر و وزير و ديگران روز به روز تشفّع مىنمود و آن جماعت چون قرناء سوء « 7 » بودند ؛ ركن الدّين را از سداد ايلى در تيه « 8 » ضلالت مىانداختند . چون پسر مزوّر با نزديك پدر مدبر رسيد برادر ديگر شيرانشاه را با سيصد نفر مرد بر سبيل حشر

--> ( 1 ) - ماند : به معنى گذاشتن . ( 2 ) - به « كيدبوقا » : يعنى به وسيله كيدبوقا . ( 3 ) - استنزال : فرودآوردن . ( 4 ) - تسويف : به تعويق انداختن . ( 5 ) - معنى جمله : گويا مقصود اين است كه به حكم هولاكو لشكرها را از محاصره قلاع بازپس خواندند تا ببينند ملاحده به قول خود وفا مىكنند يا نه . ( 6 ) - معنى جمله : . . . در اثبات فرزند بودن آن كودك نياز به دليل است . ( 7 ) - قرناء سوء : همنشينان بد . ( 8 ) - تيه : بيابان .